چرا خط قرمز يا چراغ قرمز به رنگ خون است؟!!
توی ماشين که نشستم ، دلم شور صدتا چيز را می زد. مريضی مادرم ، گرفتاری پسر خاله ام ، بی پولی امير و عروسی اش ، بی اراده گی اصغر که مادرش می گفت او را معتاد کردند تا با نفوذ در باندهای قاچاق ، با پخش مواد مخدر مبارزه کنند!! و بی اراده گی اين همه جوان !!
شور ساختن زمين مناسب برای بازی(از کرامات عبد رژيم !! اينست ، شيره را خورد و گفــت: شيرين است!!" معتقدم در اين حوزه ، علی رغم اينکه خاتمی خواهان مناسب کردن زمين بوده ، موفقيتی وجود نداشته است و تنها يک موفقيت بوده و آن اينکه نشان داده که اين زمين قابل بازی کردن نيست" (از سخنان عباس عبدی در مصاحبه با خبرگزاری دولتی دنشجويان ايسنا) تو گوئی مردم قبل از 2 خرداد نمی دانستند زمين خون آلود و ناصاف دست ساخت خود ايشان و دوستانشان قابل بازی نيست و خاتمی را همينطوری، بدون داشتن انتخاب ديگری، خاتمی کردند تا آخوند باشد که آخوند رامی شکند! و سيلی باشه که گوش ولايت فقيه را از شنيدن صدای انقلاب ، کر کند!!
شور کارهای عقب مانده و نکرده ، جوابهای نداده و سئوالات نپرسيده ( از جمله از آقای مسعود اميد در مورد دفاع ساده از برقراری رابطه علنی رژيم کنونی با امريکا" به نظر نگارنده ، دغدغه ی نخبگان ايران بايد استيفای حقوق ملت باشد" از چه راهی؟) .... که يکی نشست بغلم. سيگارش را توی ماشين چاق کرد و يک نگاهی هم به من کرد که عکس العمل مرا از ميخی که کوبيده است!! ببيند. مثل کنجشگی که مار ديده باشه، حرف زدن يادم رفت ! نمی دونم روم نشد به نوع ميخش انتقاد کنم يا از برخوردش ترسيدم؟! مادرم هميشه می گفت با آدمهای بی ادب و بی تو دهن ، خود را درگير نکن!!؟ ولی او هنوز حرفی را نزده بود که توی دهانش را ببينم!! با اين يادآوری به خودم ، با خودم گفتم:" بی انصاف! خوبه ماشين راه نيفتاده و ميتونی سيگارت را بيرون بکشی و مزاحم ديگران هم نشی که اينطوری برخورد می کنی، وای به وقتی که بهانه ی حرکت ماشين هم در دست داشته باشی!!"
سکوت خودم را اينطوری توجيه کردم : بذار لااقل اين يکی کيفش را بکنه و آزاد باشه!! با وجود حساسيت به دود سيگار و عارضه ی سردرد بعد از آن و طولانی بودن مسير ، تصميم گرفتم به خاطر احترامی که به آزادی توی حرف می ذاشتم ، دود سيگار اين همسفر را هم توی ماشين تحمل کنم تا ياد بگيرم که بهای آزادی و احترام به آن ، کم نيست!!
يکهو کلنجار مسائل مبتلا به ذهنم، بر دلشوری دلم، غلبه کرد و اين موضوع را پيش کشيد که: اگر آزادی اين گونه تفسير بشه که هر کس ، هر جايی خواست ، هر کاری را بکنه و هر چيزی را خواست بنويسه و به هيچ تنابنده ای هم جوابگو نباشه ، که استبداد، از آن بهتره ! اين که آزادی نيست!!( پس چيه؟) اين زير پا گذاشتن حق و حقوق ديگران است! با اين برداشت از آزادی بوده که ما ، به دور باطل استبداد ، هرج مرج ، استبداد ، دوباره هرج مرج افتاده ايم و در زمان استبداد از آزادی بی حد و مرز سخن ميگيم وقتی ورق برگشت و آزادی شد برای مقابله با هرج مرج استبداد را حاکم می کنيم!!
با خودم گفتم بايد با چنين افرادی که حقوق افراد را پايمال می کنند در هر حدی و هر جايی و سايتی مقابله کرد ، ارشاد کرد ، توضيح داد ، توضيح خواست ... و يک کاری کرد که اين دور باطل از بين بره و زمينه ی ايجاد محيط آزاد به مفهوم واقعی آن و زمين بازی صاف و شفاف مهيا بشه. با اين استدلال در ذهن ، تصميم گرفتم ضمن تحمل دود سيگار اين همسفر، در صحبت را باهاش باز کنم.
پيشه اش کفاشی بود ، يعنی توی کارگاه کفاشی ، کارگر بود و به همين خاطر و همين لحاظ، در بيان خصوصيات اخلاقی ، صادق بود . بر خلاف کسانی که ادعای حمايت از کارگران را می کنند و از صداقت، نوشتنش را هم بلد نيستند!! ( دوستم از کشور دارای دموکراسی با آزادی برگزاری مراسم و احزاب تعريف می کرد: فردی ايرانی طرفدار طبقه کارگر که مدعی بود عيد من ، روز اول ماه "می" است، قرار بود مراسمی را از طرف گروهش که اين جشن را اسپانسر کرده بود ، بدون ذکر نام اسپانسر کننده!! در محلی برگزار کنه. چند تا از دوستان از او می خواهند که به دليل سياسی بودن مراسم واحترام به تعهدی که به دولت غريبه داده ايم، برگزاری مراسم ، با پليس محلی جهت اطلاع، مطرح شود که خدای نکرده برای افراد شرکت کننده مشکلی را ايجاد نکند. دوستم تعريف می کرد آن طرفدار طبقه کارگر گفته بود : من تو دهن پليس می زنم!! اصلاً به کسی چه؟ من توی ايران هم اين مراسم را می گرفتم ؟!! اگر پليس آمد هم ميگم تولد بچه ی منه ، من می خوام جشن بگيرم، به کسی چه مربوط؟... و بالاخره با اين محمل، همه را، از جمله افراد بهايی ( که شرکت در مراسم سياسی را خلاف اعتقاد خود می دانند) را دعوت کرده بود..... که بسياری از آنان ، با ديدن شعارها و ... اين عمل را توهين به مقدسات و شعور خودشان تلقی کردند و بعضی ها جلسه را به اعتراض ترک کرده بودند و عده ای در محفل خود، از اين عمل ناصاف او ، اعلام انزجار کرده و تصميم گرفته بودند ديگر تحقيق نکرده در مراسمی که مسلمانها!! دعوت می کنند ، شرکت نکند (آنها ظاهراً خودشان را يک طرف ارزيابی می کنند و بقيه را مسلمان می دانند چون يکيشان بود با ما سلام و عليک نمی کرد وقتی از يکی از بهايی ها علت سر سنگينی او را پرسيدم گفته بود:" مگه ما از اين مسلمانها توی ايران کم کشيديم که مجبور باشيم جواب سلامشان را هم بدهيم!!) و ... فقط يک نفر، به اين طرفدار طبقه کارگر ، خصوصی اعتراض کرده بود که پشت سرت اينگونه صحبت شده که تو آبروی کارگر که صداقتش خصيصه ی عدم ترس اوست را بردی، او ناراحت شده و گفته بايد روبرو کنی و وقتی روبرو می شود و درستی انتقاد ثابت می شود ، آن طرفدار طبقه کارگر با قهر از فرد انتقاد کننده ، او را تهديد به کشتن می کند!! ( پرسيدم بخاطر يک انتقاد دوستانه؟ ) گفت: آره و .... داستان جالبی است برای کسانی که در مورد عدم اعتماد ايرانيان و چگونگی ايجاد جو بی اعتمادی در خارج از کشور بدور از خفقان داخل تحقيق می کنند ) از گرانی و مشکلات کار و بيمه نبودن و تحريم ازدواج برای خودش صحبت کرد و يواش يواش ، حرف را کشاند به خلافــــــــــــکاريهاش برای فــــــــــرار از ناراحتيهاش !!
غير از بقيه ی موارد فرار از مشکلات می گفت : " من بيشتر شبها توی خيابانها، پلاسم ! تو طول شب، فقط خدا خدا می کنم که يک زن از شوهر قهر کرده، به تورم بخـــوره !! نــمی دونی که آن شـب چه کيفی می کنم!!؟ هر چه اون زن قهر کرده از مشکلات ، به شوهرش بيشتر فحش بده ، من بيشتر خوشحال تر می شم و دوتا هم من روش می ذارم و به شوهره ، نسبت ميدم !! با اين روش ، اون زنه، موم توی مشت من ميشه ......." من را می گی ، تحمل دود سيگار در مقابل اين حرفها برام هيچ می نمود ، چطور يک آدم حاضر می شه در دعوای يک زن و شوهر، و مخصوصاً بعضاً بچه دار، اينطوری وارد بشه و اينگونه برای کيف خودش، برای رسيدن به مقاصد خوب يا پليد؟؟!! خودش، از آن استفاده کنه؟ چطور ..... ؟ مگر اينکه کسی ، چيزی توی چنته نداشته باشه که مجبور باشه از چنين سوژه هايی استفاده کند تا از جوابگويی ، فرار کنه؟! مگر اينکه کاسه ای ، زير نيم کاسه باشد ، مگر... سعی می کردم بر احساساتم، کنترل داشته باشم و به حرفهای صادقانه اش گوش کنم!!
گفتم :" چی شد به اين کشف، پی بردی؟!!"
گفت :" از اوستام ، ياد گرفتم!!"....
ضمن شنيدن حرفهای کثيف آن در مورد هنرنمائيهاش، با خودم فکر کردم آيا مسئوليتی هم در قبال شنيدن اين حرفها متوجه من ميشه يا نه ؟ ( به نظر شما چی؟) اگر فردا ، خواهر من هم ، که بعضی از اوقات از دست شوهرش مخصوصاً در مواقع سختی ها ، کلافه می شه و برای تمدد اعصاب به صورت قهر به خونه ی بابام می ياد ، تو خيابان ، يا توی اردو، يا توی پارک ، يا توی... با چنين فردی روبرو بشه ، چی؟ .... خوبه باهاش حرف بزنم و زشتی کارش را بهش بگم ؟ شايد پدر و مادر بالای سرش نبوده که اين حرفها را بهش ياد بده؟ بهش بگم ممکن است فردا اين تحريم اجباری ازدواج از روی تو هم برداشته بشه وتو هم ازدواج کنی و بچه دار بشی و آن وقت، بچه هات را دوست داشته باشی و برای آنها احساس مسئوليت کنی و آن وقت ، يکی با زن تو ، همين کار را بکنه و ازش برای مقاصد خودش استفاده کند و ...
نه ، به من چه؟
خوبه بهش بی محلی کنم و نسبت به اين استفاده ی ناجوانمردانه از قهر زنها از شوهرها ، بگذرم ؟ به من چه؟ مشکل من که نيست! زن و شوهر ها خودشان مقصرند که با هم دعوا می کنند و در مسيرهم عقيده نيستند و....... داستان اسی که بعد از چند تا دختر قد و نيم قدبه دنيا آمده بود به يادم آمد(قصه های خوب برای بچه های خوب ، قصه های گلستان و ملستان) و سفر تجربه ی او که مجبور شدند ديگران ، او را تربيت کنند ، تربيتی که پدر و مادر به خاطر دوست داشتنش نتوانسته بودند در زمان مناسب کودکی انجام دهند!! در بين اين يادآوری برای خودم، او همچنان داشت از خصوصيات زنهای از شوهر قهر کرده، با افتخار می گفت و وسطش هم می گفت: من هم برای نمک پاشيدن روی زخم ، ناخنهای شستم را به هم می زدم و می گفتم بــــــــله !! زن بايد آزاد باشه ، اصلاً نمی خواد با تو باشه ، بچه آخوند و فلان فلان شده و .....
ولی کلنجار درون من ، غير از اين حرفها بود ! پشت و فردای اين مسائل بنظر ساده را می ديدم . با خودم می گفتم: "تازه از کجا من درست فکر می کنم و توی انقلاب نوين ، اين استفاده ها از قهر زن و شوهر و دخالت در امر مسائل خانوادگی ،انقلابی محسوب نشه؟" و از اون طرف،" بالاخره که چی؟ يعنی سمبل پيشتازی هر کاری می کنه ، از روی آگاهی نيست؟ تازه از کجا معلوم که خورشيد از شرق ، اشراق می کنه؟!! ..." دوباره به همه چيز، شک کردم و باز بيشتر با خودم کلنجار رفتم. (نمی دونم چرا وقتی می خوام با کسی کلنجار برم اولش بيشتر با خودم کلنجار ميرم و بيشتر از آنکه اونا ناراحت کنم ، خودم را ناراحت می کنم؟) آيا حتماً بايد اين بلا سر خواهر يا مادر خودم بياد تا جلوی چنين افراد ... و شايد ناآگاهی بايستيم؟ .... بالاخره با کلی کلنجار با خودم، از نحوه و زاويه ی وارد شدن به مسئله گرفته ، تا روشی که به امر به نتيجه واصلاح او بيانجامد ، تصميم گرفتم با روش دموکراتيک و مدنی گفتگو وارد شده و با سئوال و جواب کردن از او ، او را متوجه ی خباثت کارش بکنم ولی متاسفانه او اصلاً گوشش به اينحرفها و سئوالات بدهکار نبود و حرف، (حرف نوروزی بود!!) حرف ، حرف خودش بود و اوستاش!! طوطی وار معتقد بود مرغ يکپا داره و همه، همه اشتباه می کنند جز او و اوستاش !!
به هر کس، به نوعی اتهامی را نسبت می داد. وقتی هم ازش دليل می خواستی که چرا فلانی وابسته به خاتمی چيهاست ، می زد به کوچه علی چپ!! و انگار نه انگار که کسی از او دليل محکمه پسند خواسته و برای محکوميت افراد ، دليل هم ، غير از سليقه، احتياج است!!
با يادآوری اين ضرب المثل برای خودم:" بس که خوش آوازه ، دم باد هم ميشينه" نااميد از ادامه گفتگو ، به فکر راهی جديد برای انجام مسئوليت جلوگيری از منکر بودم که ماشين از چراغ قرمز گذشت و او خوشحال داد زد :" دمت گرم آقای راننده!!" گفتم پس تو به چراغ قرمز هم اعتقادی نداری؟ گفت :"من فقط به خط قرمز اعتقاد دارم، هر کس خط قرمزها را رعايت نکند، فلان است و فلان . گفتم يعنی کشتنش مشروع است؟ گفت:" نه ! فقط خودش بايد برود بميرد!!" گفتم :" پس چرا خط قرمز ؟" که ديدم اين همسفر هنوز مفهوم قرمز و مشابهتش را با رنگ خون و استفاده آن در خط قرمز را هم نمی داند!! فقط با ادعا، کمبودهای خودش را سرپوش می گذاشت و همه را با اين خط ، از خودش دور کرده بود به نحوی که تنها دنبال زنان از شوهر قهر کرده افتاده بود.
ماشين بين راه ايستاد تا مسافران استراحتی را کنند . پياده شدم و تصميم گرفتم با نشيندن مطالب بيشتری از اين فرد ناسالم، عذاب خود را برای مقابله ی انسانی با او بيشتر نکنم. بدون توجه به انتظاری که نزديکانم در مقصد برای ورودم می کشيدند، برای ادامه سفر ، متقاضی ماشين ديگری شدم.
با اميد به اينکه قدر همسفرهای خوب خود را بدانيد.
و با اميد به اينکه هيچ زن و شوهری، در دام اينچنين بهره برداريهايی در موقع قهر و طلاق نيفتند.
اميد بهروزی ـــ پنجشنبه 14 شهريور 1381
Beh_east@yahoo.com