هفته
گذشته پس از
اينکه نشريه
مجاهد شماره 615
در صفحه
15 موضع گيری
آقای رحمان
کريمی را در
روابط فرهنگی
درج کرد،
مسلما باعث
تعجب من و
بسيار ديگری
از فرهنگ
ورزان ايرانی
گشت و پس از آن
من در
پاسخگوئی به
اين موضع گيری
آقای رحمان
کريمی
نوشتاری تحت
نام ( نشريه
مجاهد مامور
بی ضابطه
تعاريف
فرهنگی) را
منتشر کردم.
انتشار
اين اطلاعيه
از طرف من
باعث دغدغه
خاطرهواداران
مجاهدين و تعدادی نا
آشنا گرديد .
بطوری
که از ميل های
ارسالی
شخصی به من با
طرح سئوالات
گوناگون بر
ميآمد ،
تعدادی موافق
با جوهر
اطلاعيه ،
تعدادی مخالف
آن ، تعدادی
موافق نثر
اطلاعيه
منتشر شده از
طرف من و تعدادی
مخالف و
انبوهی هم ميل
ها و فاکس های
ناشناس با
اسامی معقول و
رسمی ولی برای
من نا آشنا. و
تعدادی هم
عقايشان را با
نامهائی که نه
من ميشناختم و
نه مجاهدين از
آن آگاهی
داشتند بر روی
سايت های
اينترنتی درج
کردند.
به
عنوان يک
پرنسيپ کاری
من هيچگاه به
آفرين و نفرين
های شخصی به
خودم رسما
پاسخ ندادم و
در آينده هم
نخواهم داد ،
ولی تا جائی
که به جوابگوئی
به اصول پايه
ای که هر
مبارزی خشت
خشت فعاليت
های روزانه اش
را بر آن
استوار کرده
بر ميگردد،
ونيزبد ين علت
که قادر به پاسخ
گوئی به تک تک
نامه های
الکترونيکی
دوستان و
فاکسهای شما
نيستم مايلم
برای روشن شدن
موضوع
به توضيح
پيرامون چند
نکته بپردازم.
عشق
فرهنگ ورزان
به مبارزين
سياسی و
سازمانهای
اپوزيسيون
راديکال:
آنهائی
که در طی بيش
از سه دهه با
فعاليت های فرهنگی
، سياسی من
آشنا بوده
اند، ميدانند
که من هميشه
به عنوان شعار
محوری کار
فرهنگی تاکيد
کردم و ميکنم
که بعنوان يک
نويسنده و
شاعر خاک پای
کمترين
هواداران
سازمانهای
خلقی را سرمه
چشم تر شعر و
نوشته هايم
کرده و ميکنم.
و آنرا در عمل
نيز به منصه
ظهور رسانيده
و در آينده
نيز بيش فزون
تر کنم.
اين
عمل از حمايت
از حزب
کمونيست
ايران و کومله
و نشان دادن
نقاط قوت آنان
تا حمايت های
سياسی
ديپلماتيک از
رهبران اين
جنبش نظير کاک
ابراهيم
عليزاده و
يار و رفيق
بسيار گراميم کاک فرهاد
شعبانی و يا
با آگاهی کامل
از کليه تضاد
های حزب کمونيست
ايران با حزب
کمونيست
کارگری
فرستادن نامه
های عاشقانه و
شعر های
کلاسيک برای منصور
حکمت و رفقای
حزب کمونيست
کارگری و يا
سربداران و يا
رفيق کبیر اشرف
دهقانی و مهدی
سامع ، جعفر
پويه ، زينت مير
هاشمی ، و تک تک
رفقای فدای و
حمايت از آنان
و نشان دادن
نقاط قوت آنان
به توده ها
آيا دليل بر
اين ميتواند
باشد که اگر
فردا يا آينده
ای نزديک اين
رفقا اين
ياران در نکات
حساس و استراتژيک
حرکت بسوی
سرنگونی نقدی
برشان وارد بود
، بدين
علت که بنده د يروز
از آنان حمايت
کرده ام امروز
بايد قلمم را
غلاف کنم ؟ و
چيزی در مورد
آنان ننويسم ؟
که امکان دارد
ناراحت بشوند
و بدشان بياد؟
بطور مثال
عرض ميکنم
مثلا دکتر
کامبيز روستا با
هفتاد يا
هشتاد سال سن
و حداقل نيم
قرن مبارزه بر
عليه قلدری و
ديکتاتوری
امروز در ميثاق
نوه رضا خان
قلدر و
نمايندگان
نيروی پرو
غربی نکات
دمکراتيک
پيدا ميکند،
اين عزيز هم
تا مدتی قبل
اگر صدايش را
از تلفن
نميشنيدم
دلتنگش ميشدم
به نظر شما به
خاطر آن دوستی
گذشته امروز
بايستی در مقابل
اين موضع گيری
ايشان بنفع
نيرو های پرو
غربی قلمم را
غلاف کنم و
موضعی نگيرم
چون ممکن است
کامبيز از من
ناراحت شود؟
يا
اينکه آقای نعمت آزرم بعنوان
شاعری که در
گذشته
احترامی در خور
شأن آنروزش
بوی ميگذاشتم
امروز رفته
پای منشور
حسين باقر
زاده
يعنی يک طرح پرو خاتمی را
امضا کرده و اسماعيل
خوئی را هم
در اين بازی
کهنه شده
استعماری
ارتجاعی با
خودشان همراه
کردند، بنظر
شما در اينجا
هم بايد سکوت
کرد و چيزی
نگفت و قلم را
غلاف کرد؟ و
يا بايد الماس
قلم را به
مصاف فضای کدر
و آلوده ضد
انقلابی
موجود
فرستاد؟ آنهم
در زمانی که
توده های
مليونی ايران
روزانه دارند
هلهله انقلاب
ميزنند و کمتر
از سرنگونی
اين رژيم
تقاضای
ندارند.
آيا
وقتی اصول و
پرنسيپ های
اساسی زير
سئوال ميروند
بخاطر نزديکی
ها و دوستی ها
بايد سکوت کرد
؟ يعنی ضوابط
را فدای روابط
نمود؟
از سياست
آسته برو آسته
بيا حمايت
کرد؟ اپورتونيست
شد؟ محافظه
کارانه
برخورد کرد که
امکانات کسب
شده نسوزند؟
يا وقتی
تازيانه قلم
اسب گريز پای
خاطرت را هی
کرد تو در جا
می ايستی و
اسب خاطر را
تنها
ميگذاری؟
و يا پر پشتش
خواهی پريد و
تا دور دست های
حادثه بی هيچ
خوفی ميرانی؟
و بهای اين
گونه راندن را
هم هر چه باشد
پيشاپيش تقبل
ميکنی که
بپردازی؟
يعنی
بطور مثال حمايت
از مجاهدين ،
ارتش آزاديخش
، حمايت از شهدای
شورا و
مجاهدين ،
حمايت از
سياست های
اصوليشان در
جهت سرنگونی
رژيم و يا
سينه سپر کردن
در جلو ا
جحافاتی که به
آنان ميخواهد
از طرف ارتجاع
و استعمار
صورت بپذيرد
را جزو
مسئوليت های
خود ميدانی، حتی تا
آن مرحله که
اگر همين
مجاهدين و
همين شورا
حمايت از
فرهنگ ورزان
را در دستور
کار خود
نداشته باشند.
و من
شخصا
شطی از خون
شهدا و رنج
اسيران و ظلمی
را که بر
سرکوب شده گان
در طی چندين
دهه در دوران
شاه و شيخ
انجام
پذيرفته
رانيز در شخص
عزيز قلبی ام
مسعود متبلور
ميبينم.
چرا
ميبايست به
مسعود عشق
ورزيد آنهم
دررأس تيز ترين
قله برنده
والماس گون
مقاومت قهری؟
اگر
تنهابه به دو
دليل کوچک
سياسی بسنده
کنيم بايستی
بگويم به اين
خاطر که مسعود
جز سرنگونی و
جز قهرو
استقلال
کلامی ديگر بر
زبان نراند و
برای به منصه
ظهور رساندن
آن بهايش را
پرداخت .
تعاريف
شاعرانه و
عرفانی و
ايدئولوژيک و
علمی و
ديپلماتيک
ووووو را که هر کسی
از ديدگاه
خودش ميتواند
به آن بيفزايد
را من
بکناری
ميگذارم.
خوب بااين
تعاريف کجا و
کی من گفته ام
و يا کسی از من
شنيده است که
گفته باشم
نبايستی مبارزين و سمبل
های آنان را
بر روی شاخ
ستارگان
ننشاند؟
من بر عکس به
آن شاعرانی
انتقاد کرده ام
که در حمايت
از مبارزين
اين کار را
کمتر ميکنند و
يا نمی کنند.
حمايت
از مبارزين
پاک باخته
هيچگاه با
ابزار فرهنگی سرو
گون ( و نه تحقير
شده) که تنه
به الماس
استوار قامت
يک مبارزه
انقلابی
ميزند نتها مذ موم و
مطرود نيست بلکه
بعنوان نماد
ديگر مقاومت و
يا آنروی سکه
مقاومت قهری
محسوب شده و
هميشه تکميل
کنند مبارزات
ضداستعماری و
يا ضد
استبدادی و يا
ضد استثماری
محسوب ميگردد.
بعضی
از نقد ها و
ايرادات را هم
من نقد و
ايراد قابل
قبول به
اپوزيسيون
نمی دانم و
اساسا به آن
نوع ايرادات
هم نمی پردازم،
يعنی نقد ها و
ايرادات را
بايد در دستگاه
مخصوص به خودش
گذاشت و ديد
جواب دستگاه
به آن نقد
چيست.
مثال
ميزنم که روشن
شود:
مثلا
مجاهدين و
شورای ملی
مقاومت معتقد
به قهر هستند.
حالا يکنفر
شايد اين
ايراد را بگيرد
که مثلا ديروز
در فلان نقطه
در گيری
مسلحانه بود و
مجاهدين شرکت
نکردند. شما
وقتی اين نقد
را که مجاهدين
ديروز در فلان
در گيری
مسلحانه شرکت نکردندرا
در درون
دستگاه قهری
مجاهدين
بگذاريد به شما
جواب نمی دهد
و انتقاد شما
رد ميشود، چون
مجاهدين
معتقد به اين
قهر هستند و
بهايش را هم
پرداخت کرده
اند و در صحنه
حضور مستقيم
هم دارند، پس
انتقاد شما
بيمورد است.
پس
مجاهدين و
شورا برای
تجزيه و تحليل
انتقاداتی که
به شرکت نکردن
آنان در
مبارزه
مسلحانه ميشد
سنگ محک
داشتند و سنگ
محک هم اعتقاد
به قهر و حضور
ارتش
آزاديبخش است.
سئوال
در اين است که
آيا شورا و
مجاهدين
دستگاهی و سنگ
محکی برای
سنجش
انتقادات
فرهنگی دارد
يا خير؟ جواب
اين است:
بلی دارد و آن
کميسيون
فرهنگی شورای
ملی مقاومت
است ولی اين
کميسيون در
عرض بيست سال
گذشته به علل
شخصی و خصوصی
تعطيل بوده و
چون خط و
خطوطی از اين
کميسيون به
بيرون ساطع
نگرديده بخش
عظيمی از شعرا
و نويسندگان و
هنرمندان هم
بطور خود کار
در دور و بر
مرز پر گوهر
گيج و مرتب
براست ميزنند،
و با توجه به
اينکه فعالان
فرهنگی در زير
ضرب ارتجاع و
استعمار
روزانه دارد
بند از بند شان
جدا ميشود
کمتر شنيده
شده که مثلا شاعری
در نشريه ای
بدين سان
فرياد بر
آورده است که :
کافی
است فرد يک جو
انصاف داشته
باشد که وقتی
ميداند نمی
تواند همپای
همکاران فرهنگی
خويش در بالا
بلند کار پر
مشقت روزانه
فرهنگ ورزان
شرکت کند و
زير بار
مسئوليت های
کمر خورد کن
سنگين و يا
حتی سبکتر آن
برود ، قلم
مبارزه ای
جانانه را از
نيام بر کشد و
در چار چوب
شعری که هم
امروز ميگويد
و داستان رزمی
شور انگيزکه
فردا خواهد
نوشت ، در
حمايت از سلاح
مبارزان جان
بر کف و
همکاران
فرهنگی
خويش
در مصاف با
دشمن در صحنه
نبردی رويا
روی و در جبهه
نبردی ديگر
خود را
در گير سازد.
و بنام شعر و
داستان
خشمگين و
خروشان مردمی
سمبلهای
مبارزات توده
ای را بر روی
چشمهايش
بگذارد و خاک
در خانه يار
را سرمه تر
مژه های تر و
خيس آثارش
نمايد.
ولی
متاسفانه چون
مقاومت امروز
مردم ايران و در
اينجا بطور
خاص شورای ملی
مقاومت
کميسيونی
فرهنگی نداردو
سازمانهای چپ هم
بدون هيگونه
اغراق ساليان
نوری با اين
مسائل فاصله
دارند نمی
توان
انتقادات
مطرح شده
را با آن
دستگاه محک
زد.
نه گريزی از
پاندولی حرکت
کردن نشريات
وابسته به اين
سازمانهاست و
نه گريزی از
حرکت راست
شعرا و نه
گريزی از موضع
گيريهای به غايت
ارتجاعی آنان
است.
يعنی
فرهنگ وسيله و
ابزار بقدرت
رسيدن نيروی سياسی
نيست ، بلکه
فرهنگ هدف
نيروی سياسی
برای رشد احاد
مردم برای
رسيدن به
آزادی ،
دمکراسی و
استقلال
ميبايد باشد.
اگر ضرورت
يک سازمان قوی
مردمی برای رزمی
ديگر گون در
مقابل
استبداد و
استعمار در دهه
40 بضرورت
رسيد، و نتيجه
آن سازمان
چريکهای فدائی
خلق و سازمان
مجاهدين
بودند امروز
پيوستن تعداد
انگشت شماری
از هنرمندان و
فعاليت آنان
در کادر سياسی
سازمان ها و
جريانات سياسی
اگر چه مثبت و
مفيد ارزيابی
ميگردد ولی
ضرورت يک تشکل
فرهنگی سياسی
متکی به خود
که بيش ازاين
ناز اين
سازمان و آن
شورا و آن حزب
را برای گشودن
درب های
مبارزات
فرهنگی سياسی
اش نکشد ضروری
مينماياند.
حتی
اگر چنين
پتانسيلی در
نيروهای
فرهنگی امروز
جامعه ديده
نشود . ضرورت
تشکيل يک
اتحاد فرهنگی
سرنگونی طلب
که پشتوانه
مستحکم نيروی مبارز
سياسی نيز باشد
با بروز چنين
حوادثی بيش از
پيش الزامی مينمايد.
اين
ضرورت بدين
خاطر بيشتر رخ
مينمايد که ما
روزانه شاهد
گشودن جبهه
هائی جديد
بطرف رژيم از
طرف کهنه
کاران فرهنگی
نظير نعمت
ميرزازاده و
اسماعيل خوئی
و ديگران نيز
هستيم و کانون
نويسندگان در
تقريب که ديگر
هيچکس در به
اصطلاح کنگره
های آن هم
شرکت نمی کند تبديل
به چنان لاشه
بويناکی شده
که بر روی دست
طيف توده ای
اکثريتی
سلطنت طلب
مانده است و آنها
هم خودشان نمي
دانند چگونه
اين پيکر عفن
را که ساليان
در زير ضرب
رفسنجانی و پس
مانده های
ساواک سابق و
خاتمی و
هواداران دومی
خرداديش از
عباس معروفی
ها تا فرج
سرکوهی ها و
تا عليرضا
نوريزاده
هالگد کوب شده
کجا بايد دفن
کنند.
حيف
شد که اعضای
اين مجمع
"خيلی علمی"
همان زمان که
گلشيری برای
بستن عقد اخوت
بين داخل و خارج
و بر داشتن
حجاب در تبعيد
از سر اين
عروس هزار
داماد به خارج
آمده
بود، کانون
نويسندگان را
برای تقربی هميشگی
به داخل رسما
نفروختند و
شيربهايش را خرج
جشن مفصلی از
حقه های مفرح
ذات ننمودند.
آيا
تصور
ميکنيد که با
تمام تعريف ها
و تمجيد ها از
مسعود و شورا
و مجاهدين و
حزب کمونيست
کارگری و
کومله و
چريکهای
فدائی و غيره
و غيره اگر
فردا اشکالی و
يا ايرادی را
که به ذهن ميرسد
و در صحنه
واقعيت بعد از
گذاشتن در
همان دستگاه
ارزشی جواب
داد نبايستی
باز گوو مطرح
کرد؟
و قلم را
ميبايستی در
غلاف سکوت به
اين دليل که
امکان دارد
هواداران
مجاهدين و
شورا و ديگر
سازمانها برنجند
و ديگر اجازه درج
مطالبمان را
در سايتها و
نشريات و
تلويزيونهايشان
ندهند با نوک
سانسور گونه
ای حد
اقل سانسور
قابل فهم برای
خودمان نه
سانسوری
خلاصه بد جور
که همه متوجه
شوند بايستی
بچرخانيم و
سانسور کنيم.؟
بايستی
بعرض برسانم
چون بنده هم
مايل نيستم کسی
را برنجانم به
مسئولين و
سازمانهايتان
بگوئيد درد را
از سر منشا درمان
کنند
دردچيست؟
درد نبود يک
سازمان
رسيدگی کنند
بنام کميسيون
فرهنگی به
مسائل فرهنگی
کشور است ، که فرهنگ را
نيز يکی
ازاهداف خود
قرار داده و
برايش مهم است
و نمی تواند
بپذيرد که حتی يک
روز
درب کميسيون
فرهنگی اش
تخته شود و چون
فرهنگ و فرهنگ
ورز را ابزار
تلقی نمی کند
سازمانهای
فرهنگی و
کميسيونهای
فرهنگی اش يکی
از داير ترين
و سازمانده
ترين
ارگانهای آن ارگانيزم
بزرگ است با
تمام شاخکهای
حساس فرهنگی
سياسی اش در
اقصا نقاط
دنيا.
اشتباه
نشريه مجاهد
در طرح
تئوريهای ارتجاع
فرهنگی
بها دادن به
آزادی بيان که
نيست هيچ، راست
روی های آقای
رحمان کريمی
معلول همان
نبود ارگان
رسيدگی کننده
فرهنگی
است . و هيچکس
هم نمی تواند
تضمين بدهد که
باز فردا
قورباغه
جديدی سر از
يک جای ارگانهای
کتبی و شفاهی
سازمانهای
سياسی در نياوردو
علت هم نبود
سازمان رهبری
کنند و خط و
ربط دهند فرهنگی
ونيز ضرورت
الزام بوجود
آمدن چنين
ارگانی است.
وقتی بنده و
شما در نشريه
مجاهد مطالعه
ميکنيم که
آقای کريمی
بدين سياق شعر
و داستان را
خوار ميکند و
مبارزين
فرهنگی را هم
اجازه نمی دهد
که ادعای
مبارزه
بکنند، گوئی کسی
آتش را در
خانه دلمان بر
آفراشته و هست
و نيست ما را
به آتش کشيده
و وقتی
فريادمان به
آسمان ميخيزد
که آی خلايق
بيائيد که اين
رسم کميسيون
فرهنگ داری در
شورای ملی
مقاومت نيست ،
تازه تعدادی
مدعی ميشوند
که چرا فردی
که دارد جزغاله
ميشود کمی
فرهنگ سرش نمی
شود و چرا
اينقدر فرياد
ميکشد.
تعدادی
هم مدعی
ميشوند که ای
آقا زبان شعر
و شاعر زبان
گل و بلبل است
، نرم و لطيف
است، حيف است
با آتشی چنين
که دارد سرا
پايتان را
ميسوزاند
بجای فرياد
کشيدن چند بيت
بلبلی نمی
فرمائيد، و
ضمير دوم
شخص مفرد را بجای دوم
شخص جمع بکار
ميبريد، شما
که آداب دان و
همه اين
دستورات
زبانی را از
حفظ هستيد
چطور ميشود به
يکبار از سنگر
خود بيرون می
جهيد و اينطور
ارزشهای
شناخته شده
ارتجاعی را
بزير ضرب
رگبار کلمات ميگيريد؟
شما بجای اين
کلمات تيز و
تند اگر چه سلاحی
برنده در دست
داريد بهتر
است برای خوش آيند
اين و آن در
لوله تفنگتان
يک شاخه گل
بتپانيد که در
زمان شليک
حداقل رايحه
دلنشين طبع شاعرانه
جنابعالی
معطر کننده
فضای پر خون و
خشونت امروز
گردد.
با تشکر
امضا : نا
آشنا به مسائل
اطلاعاتی
و آن
ديگری ميگويد
بهر حال سن
آدم از 66 و 80 که
گذشت مغز آدم
ميشود سنيل و
کُند کار
ميکند و تيزی
ها را نمی
گيرد و وقتی
آتش بجانش
ريختند خيال
ميکند دارند
در حوض کوثر
با حوريان
بهشتی محشورش
ميکنند ، و چون نويد
اخگر اين پير
مرد غرغرو اين
ملزومات را
درک نمی نمايد
بی جهت فرياد
و فغان بر
ميآورد .
ما بايستی
به مردم کوچه
و بازار
بفهمانيم که
غرغر های اين
پير مرد 66 يا 80
ساله که هنوز
هم دقيقا نمی
دانيم 80 را
کامل دارد يا
مثلا 75 است بهر
حال غر غر های پدر
بزرگمان است
بايستی آنها
را شنيد ولی
بهش توجه
نکنيد، بهر
حال شعر هايش
را هم از روی
اجبار گوش
کنيد چون کار
ديگری نمی
توان کرد.
چون
که مثلا تا
بروی فلان
سايت اينتر
نتی کليک
کرديد مشاهده
ميکنيد که
بالاجبار اين
پير مرد غرغرو
با شعر هايش
به وسط اطاق
نشيمنتان ميپرد
و شروع ميکند
به پای کوبی و
آواز خوانی،
جلوش را هم
نمی شود به
هيچ ترتيبی
گرفت نه تهديد
بر ميدارد و
نه ارعاب .
امضا:
دکتر
شير آدميزاد
خورده خوش فکر
و آن
ديگری
مينويسد:
نويد اخگر اين
پير مرد 80 ساله
را چون نه
رژيم شاه و نه
رژيم جمهوری اسلامی
و نه کميسيون
درب تخته شده
شورای ملی مقاومت
تحويل گرفته
اند
خيلی حساس
شده
است، وآن
ديگری با شمی
پزشکی کشف
ميکنند که بهر
حال برای اينکه
انسانهائی
مثل خسرو
گلسرخی و يا
سعيد سلطانپورعقد
ای بارنيايند
و تبديل به
اخگری نشوند
که بيخود و بی
جهت به شاه و
شيخ و
ارزشهائی از اين
دست بی حساب و
کتاب فحش و بد
و بيراه ميدهد
بايد به حلوا
حلوا کردن
محمود دولت
آبادی در نشرياتمان
بپردازيم چون
ايشان هم دستی
در آخور شاه
داشته و هم
سری در طويله
شيخ و در زمان
استراحت به
نشخوارارزشها
و تئوريهای توده ای
صفتانه در
نشريات
اپوزيسيون مشغول
بوده است و
خلاصه فرد
شناخته شده
ايست و حساس
هم نيست چون
هم رژيم شاه
او را محل
داده اند و هم
آخوند های
نظام ولائی و
خلاصه مثل اخگر
ها عقده ای
بار نيامده
است .
با اين نسخه
است که يک فرد
عقده ای همچون
خسرو گلسرخی و
يا سعيد
سلطانپور نمی
توانند مشعلی
فرا راه شعرای
آينده روشن
کنند و نويسندگان
ملی همچون
محمود آقا
دولت آبادی
امراض پديد
آمده در
سلطانپور ها
را درمان کرده
و همه به خير و
خوشی و اگر هم
نشد با يک توپ
و تشر و
تهديدات جزئی و
کلی صحنه
فرهنگی ايران
را به گلستانی
بدل خواهند
نمود، و هيچ
تضادی در
آينده دور و
نزديک دامان
هيچ کس را نيز
نخواهد گرفت،
و
احترام همه
پير مرد ها از
خمينی تا
برادر کيا و
از عمو سام تا
دائی يوسف حفظ
خواهد شد.
تکبير
امضا
: گروهی از
بسيجيان 80
درصدی مخلصين
آل عبا
به
اين نوشته
آقای رحمان
کريمی با دقت
و نکته سنجی
توجه کنيد اگر
شما هم خانه
دل فرهنگيتان آتش
نگرفت تحليل
ها و تفسير
های نگاشته
شده فوق را از
افراد حقيقی و
حقوقی واقعيت
بپنداريد و
بنده را که
هنوز مشغول
مزه مزه کردن
چل چلی هايم
هستم برای پيش
برد دروغ ها و
تهمت ها و
چهره خراب
کردن های غير
اطلاعاتی
افراد، 90
ساله قلمداد
بفرمائيد تا حداقل
اگر نه دل شيخ
محمد خاتمی که
دل آخوند يونسی
را که بنده پا
بگوری هستم که
امروز و فردا حلوايم
را خواهند
خورد شاد کرده
باشيد.
آقای
کريمی
مينويسد:
کافی
است فرد يک جو
انصاف داشته
باشد ، که وقتی
ميداند نمی
تواند زير
بارسنگين و يا
حتی سبکتری
برود و آنچه
کرده فقط در ادعا و
حرف و
در چار چوب
شعری و يا قصه
ای بوده ديگر ادعای
مبارزه نکند.
آخر
يکی نيست
سئوال کند آخه
آدم عادل
انسان اينطور که
همکاران
فرهنگی خود را
خانه نشين نمی
کند، آخه به
نفع چه کسی
شما اين کار
را ميکنی؟
آياآقای
کريمی نمی
داند که زمان
نيرو جمع کردن
برای تشکيلات
ها به اين فرم
تحقير آميز
گذشته است ؟
بد بختانه
قامت سر افراز
شعر و داستان که
مورد اين بی
حرمتی آقای
کريمی قرار ميگيرد
درصحنه نبرد
رويای وبا
دشمن در عرض 100
سال مبارزه
خونبار از صدر
مشروطيت تا
امروز، با عشقی ها
صور اسرافيل
ها و دهخدا ها
و فرخی ها و
گلسرخی ها و
سلطانپور ها
به ايستگاههائی
برای استراحت
از پای
فتادگان و
خستگان راه بدل
شده که پس از
تاملی
کوتاه و تازه
کردن نفس
مجددا براه پر
فتنه آن ادامه
دهند. و نيز اصالت
هميشه با
همياری
فرهنگيان و
سياسيون و فعالين
جبهه های رزم
آن دوران تا
امروز بوده است.
و نه تحقير
کردن اين يکی
و از صحنه
خارج کردن اين
يکی به نفع
ديگری.
و
اما :
آيا
از من سئوال
ميکنيد که
مجاهدين و
شورای ملی
مقاومت بی عيب
و نقص هستند ؟
عرض ميکنم که خير
و اگر شما ده
ايراد و اشکال
بر روی ميز من
ميگذاريد من
بجای کم کردن
از تعداد آن
عيب ها ده عدد
ديگر هم به آن
ميافزايم.
آيا
از من سئوال
ميکنيد
تعدادی با
مجاهدين و يا
شورا در گيری
سياسی و حقوقی
دارند؟ بنده
نفی که نميکنم
هيچ تعداد
آنان را هم
برای راحتی
خيالتان
ميتوانم دو
برابر کنم.
و
دهها و دهها
سئوال ديگر که
هرکدامتتان
بنوعی مطرح
کرديد در
جوابتان بايد
بگويم که من
مدعی مجاهدين
و شورا نيستم.
بلکه:
تک تک
مجاهدين و
اعضای شورا
اعضای
خانواده من هستند
من منقد آنان
هستم ولی مدعی
خير، اگر رد
پای مسعود را
در شعر هايم و
نوشته هايم
ميبيند اين رد
پا، يک رد پای
سمبليزه شده
است که ريشه
در جای پای
خلق در زنجير
ايران دارد
علمی
ايدئولوژيکی (
ايدئولوژيکی
يعنی قوانينی
که بر پديده
های دور و بر
ما حاکم است)
اين قوانين
علمی نه
اختراع فلاسفه
است و نه
پيامبران و
شاعران و
محققين و ايدئولوگ
ها.
يعنی
اينکه شفافيت
الماس با زبان
بی زبانی خبر
از عمق نفرت
درخشش الماس
از سياهی و
تاريکی و از
کدر بودن و نا
روشن بودن
دارد.
پس
ترس از چيست ؟
اگر بروشنی
الماس
ميدرخشی و ميدرخشيد
ترستان از
ظهوردر صحنه
از چيست؟ مگر
تعريف الماس
نه به معنی
نفی هر چه غير
الماس گونگی
است.
برای
تعريف شعر
مجبورم
مقداری برای
آنی توضيح دهم
که قلم بدست
می گيرد تا
شعری بنويسد و
آن ديگر شعر
نيست ،
زيرا شعر
طوفان وار به
سراغش شاعر ميآيد و
نفس های او را
به تک و تا می
اندازد.
يک
شاعر برای
نوشتن شعر
هايش از
تصاويری
استفاده ميکند
که در ذهنش
نقش ميبندند،
برای يک شعر
بدون اينکه
شاعر خود
بخواهد و يا
خود آگاه به
آن انديشيده
باشد تصاوير
پشت سر هم به
مغزش هجوم ميآورند،
اين تصاوير
شاعر را بگريه
و خنده وا ميدارند،
گاهی چنان شدت
تصاوير مسلسل
وار است که
شاعر را به در
و ديوار
ميکوبد و مرگش
را آرزو
ميکند، ولی
وقتی شعر زاده
شد همانند مادری
که نوازد تازه
زاد خود را در
آغوش ميفشارد بر
تک تک لغات و
جملات اشک شوق
می افکند،
شاعر هيچوقت
قلم را بر نمی
دارد و به
سراغ شعر نمی
رود ، ايِن
شعر است که با
هجوم طوفانی
خويش گاهی در
نيمه های شب
حتی خواب نازی
را آشفته
ميکند شاعر را
از خواب
بيخواب ميکند
، در را
بديوار
ميکوبد ،
ديوار ها را
از جای بر ميکند
با شاعر
ميگريد با
شاعر ميخندد
با شاعر ميرقصد
بدون اينکه
موزيکی نوا
خته شود و
بدون اينکه
حتی پر هيبی
از سايه شاعر
بر ديوار
نمايان گردد،
شاعر پای
ميکوبد
ميرقصد و ميسرايد
و فرياد ميکشد
و آواز
ميخواند.
و بعد
آنطرف شهر کسی
اين شعر را که
از هر سطرش ميتوان
يک فيلم
ويدئوئی تهيه
کرد را تخطئه
ميکند و
مينويسد:
حالا
اگر کسی شعری
گفته يا
داستانی
نوشته نبايستی
ادعای مبارزه
بکند
و
شعر را يعنی
آن کودک تازه
زاد را تا
بينهايت تحقير
و خوار ميکند.
در
يک کلام بايد
گفت بعضی ها
شعر مينويسند
، حساب اينها
از شعرا
جداست، گنجشک
را نمی توان رنگ
کرد و بجای
قناری فروخت،
در پروسه عمل
است که مشت
گنجشک رنگ
کرده باز
ميشود، ولی
تاريخ
وقايع سياسی
فرهنگی هر
اجتماعی
شعرای خودش را
دارد، که در
تب و تابی
انقلابی با آن
رشد کرده اند
آتش آنرا بر
جانشان کشيده
اند و
امروزبايستی
شعله ور تر از
هر زمانی ديگر
بسوزند و اين
مسير طولانی
پر پيچ را
روشنگر باشند.
پس
يک شاعر وقتی
معشوقش را
ترسيم ميکند
قلم بدست نمی
گيرد که برود
در وصف فلان
مهوش سيمين بر
چند تا لغت
قلمبه سلمبه
سر هم کند و با
تعريف و تمجيد
های صوری بي
محتوا دل کسی
را بدست
بياورد، چون
شعر تنها چيزی
که نمی شناسد
ديپلماسی است
و ديپلماتيک بر
خورد کردن
در
هيچ بندی از
قافيه های شعر
جا نمی گيرد،
شعر تجسم
انقلاب است
درست در همين
لحظه احتياج
به يک آرامش
پنج دقيقه ای
داريد شعر در
ميزند و وارد
ميشود و قلم
در دستانت
ميگذارد به در
و ديوار مشت
ميکوبد خط و نشان
هايش را رسم
ميکند تصوير
هايش را در
ذهنت
ميپراکند و از
در خارج
ميشود، و تو
بعد از رفتن
او تازه به
شعر نوشته شده
باز ميگردی و
ميخوانی و
تعجب ميکنی و
از خود سئوال
ميکنی آيا اين
شعر را من
نوشتم؟ درست
در زمانی که
خانه شلوغ بود
و ابيات از چپ
و از راست بر
سر و رويت
ميباريدند
تو
بعنوان
نگارنده شعر
نمی دانستی که
لغات را
بنويسی يا
تصاوير را
نگاه کنی،
شاعر بتدريج
فرا ميگيرد که
تصاوير را در
ويدئوی ذهنش
ضبط کند، برای
هر شعر به آن
تصاوير نگاه
ميکند، بعضی
وقتها اين
تصاوير و
اشعار موقعی
به سراغت می
آيند که تو در
حالتی بين
خواب و بيداری
هنوز غوطه
ميخوری ، بعضی
وقتها مشغول
غذا پختن و
جارو کردن
هستی و خلاصه
همه چيز را
بايد زمين
بگذاری و قلم
را بدست
بگيری، بعضی
وقتها تصاوير
بقدری زنده و
قوی هستند که
تک تک ابيات
شعر در همان
شروع نوشتن
برای ابد در
حافظه ات باقی
ميمانند و تو
احتياج به از
حفظ کردن
نداری، اين
نوع شعر ها زيبا
تر و دلچسب تر
از بقيه انواع
آن هستند. با اين
شعر ها آدم
زندگی ميکند و
هيچوقت با
بودن آنها خود
را تنها حس
نمی کند، اين شعر
ها جزو اعضای
خانواده
ميگردند. اگر
بگوئيم شعر در
يک پروسه علمی
شناخته شده
برای شاعر با
جهشی به
انقلاب يعنی
تولد ميرسد
نمی دانم که
آيا تمام عقل
و احساسم را
ادا کرده باشم
، گاهی شعر
تحقق ميابد
تصویر های
شعری توسط
شاعر ضبط
ميشود و بر
روی کاغذ می
آيد و بعد از
مدتها همان
شعر در زندگی
واقعی رو در
روی شاعر
بوقوع
ميپيوندد
نامش را تصادف
و يا هر چه ميخواهيد
بگذاريد ولی
مثل آقای
کريمی نمی توانيد
اظهار کنيد که:
"
حالا شعری
گفته " يک چيز بی
ارزش بی مقدار
که به شمارش
هم نمی آيد.
جايگاهی در
وجود و احساس
و تعقلتان ندارد
پست و خوار و
عضو خانواده
تان هم نيست .
برای شما اصلا
مهم نيست که
بميرد و يا
بدمد.
کدام
پدر و يا
مادری در مورد
فرزندش چنين
سخن ميگويد؟
تعريف و توضيح
در مورد شعر و
شاعری را
بوقتی ديگر وا
ميگذارم و در
انتها متذکر
ميشوم که
رحمان کريمی
را جزو شاعران
خلق ميدانم و
بحث با اورا
يک بحث جدی و
اصولی در ميان
خانواده
مقاومت و قبل
از هر چيز
همانطور که به
مرضيه بانوی
بزرگ فرهنگ
معاصر در بدو
ورودش به
خانواده
مقاومت گفتم
به آقای رحمان
کريمی هم از
صميم قلب
اظهار ميدارم
من به گذشته
هيچ کس کاری
ندارم ولی از
وقتی که به
مقاومت ايران
پيوستی قدمت
را بر روی چشم
خويش گرامی
ميدارم و جدی
ترين بحث ها
را نيز با تو و
ديگر رفقا
دامن خواهم
زد. باشد از
اين آتش
افروخته به
قول مسعود هر
چه پاک تر ، هر
چه درخشتند تر
و شفاف تر
بيرون آئيم
رحمان
کريمی رفيق و
يار گرامی و
همرزم خوب
مقاومت بگذار
با کلامی اين
مقال را
تامقوله های
آينده که نه
تو ميدانی و
نه من که چه
خواهند بود به
پايان برم.
هر کس دوست
مسعود است حتی
اگر دشمن من
باشد عاشقش
هستم ، و از شديد
ترين بحث های
تئوريک نيز با
وی ابائی
نخواهم داشت.
نويد
اخگر
23
فوريه سال 2003
ميلادی
سوئد
استکهلم
تلفن فاکس 018389046
Nawid_Akhgar@hotmail.com