
تصویر تسليمه
نسرین و نويد اخگر
در ضيافت وزارت
خارجه سوئد
تلفن زنگ
ميزند آنطرف
خط تسليمه با
صدای هميشه
آرامش حرف
ميزند و
ميگويد: قراره
بريم با چند
نفر از بچه
های نويسنده
بيرون شام
بخوريم وقت
داری فردا شب
را با ما باشی
؟
ميگويم
حتما با کمال
ميل ولی مثل
اينکه دفعه
قبل قرار
گذاشتيم که تو
بيای پيش من.
تسليمه
ميگويد:
" امشب
دعوت من هستی
ولی تا چند
روز ديگر پدرم
خواهد آمد هر
دو پيشت خواهيم
آمد."
شب بعد
همديگر را
ميبينيم درپشت
چهره بشاشش
پرده ای از
غبارغم را براحتی
ميشود ديد.
به يک
رستوران هندی
در مرکز شهر
استکهلم وارد
ميشويم، کارمندان
رستوران همه
تسليمه را
ميشناسند و
برايش
احترامی خاص
قائلند.
سر ميز
شام ازش
ميپرسم حال
خانواده ات
چطور است؟
خبری از آنها
داری؟ ميگويد
سخت ترين
شکنجه های
روحی را
خانواده ام
ميبينند من که
از آنجا خارج
شدم و ادامه
ميدهد:" پس از
حکمی که
مرتجعين
اسلامی بر
عليه من صادر
کردند گروهی
با چوب و چماق
و سنگ به خانه
ما حمله کردند
، خودت بهتر
ميتوانی تصور
کنی که پدر و
مادر و خانواده
ام چه کشيده
اند.
قلبم از
توضيحات
تسليمه تير
ميکشد.
برايش از
مبارزين و
زنان ايرانی
که چگونه در
جلو خمينی قد
برافراشتند و
ارتجاع مذهبی
را همچون او
به پوزخند و
مسخره گرفتند
و پرچم رهائی
زن را در
مقابل
مذهبيون
خونخوار
ارتجاعی بر
افراشتند
صحبت ميکنم.
به او ميگويم
من به تو
افتخار ميکنم
که اين چنين برای
گرفتن حقوق از
دست رفته زنان
ستم زده کشورت
از زير قیود
ارتجاع مذهبی
بر پا خاستی.
چندی بعد
تسليمه خبر
ميدهد که پدرش
به استکهلم
وارد شده است
و از من
ميخواهد که
برای صرف شام
به خانه آنها
بروم، خانه
تسليمه شدیدا
تحت کنترل است،
تسليمه خودش
به پيشبازم
ميآید لباس
ساری آبی رنگی
بر تن دارد به
گرمی احوال
پرسی ميکند،
شاخه های گل
گلايلی را که
برايش تهيه
کرده ام در
آغوشش مينهم ،
نگاه عميقی به
آنها ميکند و
لبخند بسيار
زيبايش چهره
اش را
ميپوشاند.
پدرش را
که ميبينم ياد
عموی پدرم مي
افتم قد متوسط
چهره ای آفتاب
سوخته و
مهربانی دارد
مرا سخت در
آغوش ميگيرد
بوی گل کلاب
مشامم را پر
ميکند، چه بوی
آشنائی
ساليان بود چنين
بوئی را
استشمام
نکرده بودم،
مثل ايرانی ها
ديده بوسی
ميکند.
بسيار از
ظلم و ستمی که
بر آنها رفته
حرف ميزند،از
وضعيت وخيم
زنان کشورش ،
از وضع
نابهنجار
اقتصادی و از
فشار قشريون
مذهبی که با
آمدن خمينی چگونه
بال و پر
گرفته اند.
به او
ميگويم :
" با يستی
با داشتن چنين
دختری بر خود
ببالی زيرا
تسليمه طليعه
مبارزه قاطع و
سرسختی در
آينده کشورش
شما و بالطبع
سمبل بسيار
اثر بخشی برای
جنبشَ زنان در
منطقه بر عليه
مذهبيون قشری
و ارتجاع
مذهبی خواهد
بود."
پرچمی
را که امروز
تسليمه بر
افراشت و آتش
خروشان
آزاديخواهی
را که امروز
تسليمه برای
رهائی زن در قید
مذهب و ارتجاع
و قشريگری بر
افروخت ، آتشی
است هزار تخم
که از هر جرقه آن
هزاران زن در
آينده ای نه
چندان دور
برای رهائی
خويش پای به
ميدان نبرد
خواهند گذاشت.
چهره پير مرد
به وجد آمده
است ، انگار
کسی دستش را
از ميان آنهمه
فحش و ناسزا و
چماق تکفير و
سنکباران
گرفت و او را
پرواز داد.
گوئی آنهمه
فشار و بر
خورد رذیلا نه
قشريون مذهبی
اساسا به اين
پدر رنج ديده
اجازه نداده
بود که بانديشد
که فرزندش دست
به چه کار
قهرمانانه ای
زده است.
سرش را
به مبل تکيه
داد و گفت :
" تو
راست ميگی به
ابعاد اين
قضيه از اين
زاويه که تو
نگاه ميکنی
نگاه نکرده
بودم."
باو گفتم
دختر تو يک
پزشک است که
شايد بتواند
در دوران
طبابتش درد صد
یا هزار و یا
چند هزار نفر
را بطور مقطعی
از اين غده
سرطانی که
روزانه دارد
جان هزاران
انسان بيگناه
را ميگيرد
تنها تسکين
دهد ولی این
عمل تسليمه در
تاريخ سياسی فرهنگی
کشورتان يک
جراحی عمقی
برای در آوردن
غده سرطان
قشريگری مذهبی
از ريشه بود.
پير مرد تمام
صورتش بر
افروخته شده
بود، احساس
ميکردم غرور
تمام پيکرش را
دارد در اوجها
به بالا
ميکشد.
آنروز وقتی
آنان را ترک
ميکنم قلبم به
هم فشرده ميشود،
بوی عطر گل گلاب
پير مرد هنوز
در مشامم هست
، و امروز
ميشنوم که شخص
بنام شاه علم،
قاضی دادگاهی
در يک شهر دور
افتاده
بنگلادش بر
مبنای شکايت
آخوندی به نام
دبيرالدین
تسليمه نسرين
را بجرم اهانت
به اسلام و
جريحه دار کردن
احساسات دينی
مردم غيابا به
زندان محکوم کرده
است.
از شروع
دادن فتوا بر
عليه تسليمه
نسرين الان
حدود نوه سال
ميگذرد ،
امروز از خود
ميپرسم کدام
جرقه حرکت
تسليمه چون
آتشی هزار تخم
بر پيکر
ارتجاع مذهبی
گر گرفته که
باز فریاد
آخوند های
مرتجع را به
آسمان بلند
کرده است؟
اين
آتش تا محو
کامل ارتجاع
مذهبی و
قشريگری هر روز
جوجه ای جديد
را از تخمی نو
متولد خواهد
کرد.
نيروها
و سازمانهای
سياسی و حقوق
بشری برای حفظ
جان تسليمه
نسرين و
خانواده اش و
نيز
وزارت خارجه
سوئد ونيزدانمارک
بعنوان رئيس
دوره ای
اتحاديه
اروپا در محکوم
کردن چنين
ادعا های مرتجعانه
ای نبايستی
لحظه ای درنگ
را جايز
شمرند.
نويد
اخگر
20 اکتبر
سال 2002
ميلادی
سوئد /
استکهلم