دختران خانه عفاف
شعری از نوید اخگر
میگفت:
نه در هاله ای زیستم که هیبت درد را تاب آورد
نه بمرگی دلخوش بودم
که هنجار زندگی را
به دگرگون آیتی سهل نماید
هرگز نگفته بودند
هرگز نگفته بودند
پرستو در چنبره مهاجرتی
به سر زمینی عریان
انسجام تب
در قفس جان را
به ناهنجار مرگی ناخواسته
در بال پروازی به تصویر میکشد
که
مرگ به ابلهانه ترین وجهی
انکار متواترزندگی را
به نمایش گزارده است
زیرا آنان بر پا خاسته بودند
با داس هائی براق
و پتکهائی که بر سندان شقاوت میکوبید
و تیغه آبدیده پولاد
که حجم دهان زندانبان را
به هلهله ای
از طعم گس خاک آشنا میکرد
های های های
کبوتران آرزو های رهائی
بر بام کدام خانه عفاف
عطش صید
حس شکار لاشخور
را آرام میکند؟
آنجاست آنجاست
خانه ام آنجاست
زیر درخت باغ اناری
که میوه رسیده خورشید ش
با دهان
گوگرد و چخماق
دانه بر دانه
منبت سرخ را
در دل خونباری میکاشت
که دستان پینه بسته کار
آبیارش بود
مادرم میگفت:
آبیاری آنارستان عشقش بود
صبحها به تک تک درختان سر میکشید
گرد خستگی شبانه
با دستمالی از رخسار آنان میزدود
میگفت:
دستهایتان را در حوض به ظرافت آب بشوئید
و حمله موجها بر بدن ماهیان را به دفاع برخیزید
آه آه آه
دختران خانه عفاف!
مادرم نمیدا نست
که شکم گرسنه ماهیان
با شستن ظرفهایش در حوض آب سیر میشد
آه
مادرم
نمیدانست
روزی ماهی سرخی را دیدم
که ارتفاع گرسنگی اش را
به زبان پرش
بر سنگفرش حیاط
نقش کرده بود
درست
در زیر درخت انار باغ خانه مان
ناهنجار مرگی
زندگی را
به آیتی پست
دگرگون کرده بود