سی و هفتمین سالروز تاسیس سازمان پر فروغ مجاهد ین خلق ایران؛ ثمره افتحار آفرین مبارزات تاریخی مردم ایران برای رسیدن به آزادی و حکومت مردم سالارمبارک باد!


مسعود! عزیز هنرمندان مردمی ایران زمین!

زمان سی هفت سال در ذهنم به عقب برگشتم. ناکارآمدی سیاسی نهضت آزادی و جبهه ای ها و حضور نامحسوس آنان در مقابل ارتجاع مسلط و خیانت حزب مردم فروش به دکتر محمد مصدق و همد ستی آیت الله کاشانی ها با ارتجاع شاهانه و کودتای 28 مرداد چنان غبارغم و شکستی بر چهره جامعه بطور عام و بر رخسار ادبیات و هنر مردمی بطور خاص پاشیده بود که از شعر و ادبیات جز ضجه های تسلیم و آه و ناله های زمستانی بگوش نمیرسید.
شلیک فروزان فدائیان دلیر در جنبش سیاهکل وفریاد های عاصی و فروغ رگبار های آزادیخواهانه حنیف کبیرشروع ذوب یخهای زمستانی را نوید میدا د

ادبیات و هنر مردمی در آن دوران در پیچ و خمهای دود و افیون و هیبت سنگین سرمای دیکتاتوری اسیر گشته بود و برای رهائی از این بیغوله حسرت ادیبان مملکت یا تیغ بر خود میکشید ویا با ترک دیارو یار در زیر چرخ دنده های بیرحم دیپلماسی ارتجاع دا خلی و استعمار خارجی جان به جان تسلیم آفرین مینمودند.

تصور میکنم هر فرد فرهنگی باید روزی از خود این سئوال را بکند که من فرزند کیستم؟
هر شاعر و نویسنده و هر هنرمندی باید از خود بپرسد که من زاده کیستم؟
چه کسی دستم را گرفت و پا به پا برد تا شیوه شعر گفتن آموخت؟
آیا آیت الله کاشانی بود یا مصدق؟ آیا حزب مردم فروش بود یا صاعقه درخشنده مبارزان سیاهکل؟ آیا محمد آقا حنیف بود و احمد زاده و پویان و یا حزب رستاخیزآریامهری و جمعیت موتلفه اسلامی ؟
مسلما در چهار چوب رادیکالیزم ا نقلابی و رسیدن مردم به عدا لت اجتماعی و حقوق بشر و دمکراتیسم مردمی آیا من زاده رزم محمد آقا حنیف و مسعود رجوی ومجاهدین و حزب کمونیست ایران و کومله وطیف فدائیان انقلابی و حزب کمونیست کارگری و یا حتی نیروهای دمکرات مردمی هستم؟( با توجه به مرحله انقلاب) یا نه شعرا و نویسندگان وهنرمندان مردمی ایران زاده خمینی و خاتمی و خامنه ای و رفسنجانی خواهند بود؟
آیا شعرو هنر معاصر ایران زاده مبارزات فرخی ها و کریمپور شیرازی ها و گلسرخی ها و سلطانپور ها ست و یا وا داده گان به اصطلاح فرهنگی مرتجع و خاتمی چی داخل و خارج کشوری؟
گزینش این سمبلیزم فکری جز در چهار چوب ماتریالیزم دیالکتیک و ماتریالیزم تاریخی مردم گرا جوابگو نخواهد بود؛ و گزینش تفکرات استثماری پاسخگوی این پرسشها نمی باشند.


ضربه ساواک شاه را بر پیکر سازمان مجاهدین خلق ایران و چریکهای فدائی بیاد میآورم و کشتار فجیع نخبگان مملکت ایران را که اگرمن و مردم ایران حتی بدست فراموشی بسپاریم؛ تاریخ ایران این جنایت بر علیه بشریت را که قرنها مردم ایران را به قهقرا برد فراموش نخواهد کرد.

ضربه اپورتونیستهای چپ نما بر پیکر مجاهدین در سال 54 را بخاطر میآورم این ضربه اپورتونیستی گذشته از اینکه ارتجاع مذهبی را هارتر کرد و دست ساواک شاه را درکشتار آزادیخواهان مجاهد گشوده تر کرد و فرش سرخی شد رنگین شده از خون مجاهدین در جلو پای خمینی ولی شعله آتش مسلسل حنیف چنان اخگری را بر دامان شب کشیده بود که فوت هیچ سمندری قادر به خاموش کردن این آتشفشان نبود.
گو امروز وزارت اطلاعات و جوجه جاسوسهای مرتجع آخوند یونسی نظیر سبحانی ها با نفی ارتش آزادیبخش و مبارزات بحق قهر آمیز توده های بجان آمده جا پای استعماری برای ولی فقیه وآخوند خاتمی بر روی نردبان مقاومت فراهم آورند ولی مبارزات خونبار و قهر آمیز مردم ایران تا مسعود و ارتش را دارد بیدی نیست که از فوت سمندری بر این آتشفشان خروشان بر خود بلرزد.

روزی مادر تقی شهرام از رهبران کودتای سال 54 در درون مجاهدین بمن میگفت که: " من خود شاهد بودم که ساواک اینقدر مسعود را شکنجه کرده بود که پا هایش در کفش جا نمیشد و برای بدادگاه آوردنش مجبور بود گا لش لاستیکی بپوشد." این را مادر تقی شهرامی با آه و افسوس میگفت که فرزندش سازمانی را در کف ارتجاع شیخ و شاه قرار داده بود وآنزمان اینقدر مسعود را شکنجه کرده بودند که جز پوست و استخوانی از او باقی نبود. آن دوران با سرفرازی وبا پشتوانه دریائی خون و رنج گذشت. دیروز با آن شرایط کشتار ساواک و ضربه ا پورتونیستی و شکنجه های استخوان سوز شاهانه؛ ایدئواوزیکمان لحظه ای هم دغدغه نابودی مبارزات مردمی را بفکر راه نمیداد م و نمیدادیم؛ چه برسد به امروز و آنهم با این گستردگی مبارزاتی مجاهدین و سازمانهای رادیکال و انقلابی تنها باید بگویم که: آخوند یونسی و شیخ محمد خاتمی در فرستادن کارتهای سوخته اطلاعاتی به میادین استعماری تنها زحمت خود میدارند.

مسعود خودش روزی میگفت" من همه چیزم را مدیون محمد آقا حنیف هستم."
و با د یالکتیک شاعرانه میسرود که: دستم بگرفت و پا به پا برد تا شیوه رزم کردن آموخت.

مسعود عزیز قلبیم بدون ذره ای اغراق که اصلا اهلش نیستم و از آن نفرت دارم باید بگویم که بعنوان شاعر و نویسنده ای در تبعید مدیون محمد آقا حنیف و شخص تو هستم.

فلسفه های انسان گرا و انقلابی از ابتدای ظهور؛ حرکت عرضی را میپمایند و حرکت طولی آنان اگر در چهارچوب حزبی و یا سازمانی خیلی از اعضای آن جریان مشخص را ارتقاع میدهد ولی در حرکت طولی و عمقی تمام اقشار جامعه را بدون وا بستگی های حزبی در میسر تکامل رهنمون شده و آتش سلاح ظلمت سوزشان جوهر قلم نویسند گان و شاعران رزمی دیگر میگردد.

با این تفکر بایستی بعنوان یک فرد فرهنگی که هیچگاه عضو سازمانی سیاسی نبوده ام ا بتدا سی و هفتمین سالروز تاسیس سازمان مجاهدین خلق ایران را به خودم که نمک مبارزات خونبار این رزمندگان را روزانه بر سفره شعر و نثرم گذاشته ام تبریک بگویم و بر خود ببالم که در عصری میزیم که مسعود؛ عزیز هنرمندان مردمی ایران سکان این کشتی را در دریای متلاطم مقاومت در دست دارد. و نیز با تبریک به تمام شعرا و نویسندگان و هنرمندان انقلابی ونیز همزمان با شدید ترین نقد فرهنگی همچون گذشته بر مسعود بتازم که حضور نامحسوس کمیسیون فرهنگی شورای ملی مقاومت را در روابط فرهنگی بین المللی و داخلی نه بر مسئول کمیسیون فرهنگی شورا و نه بر شخص خودت نخواهم بخشید.

یکبار دیگر شاعرانه ترین ا حساساتم را تقدیم حضور تو خانم رجوی و کادر های سازمان مجاهدین خلق ایران و ارتش آزادی کرده و در پیشگاه تو و خلق قهرمان ایران سوگند یاد میکنم که با جوهر خونین قلمم چون همیشه جز در راه استقلال و آزادی و سر افرازی مردم ایران قلم برکاغذی نگذارم و لحظه ای از پای ننشینم.


با عاشقانه ترین پیامها

نوید اخگر

پانزدهم شهریور سال 1381 خورشیدی

برابر با 6 سپتامبر سال 2002 میلادی سوئد - استکهلم